تبليغاتX
معصومیت
گاهی آدم به اوج احساسات میرسه و احساساتشو بیان میکنه. احساسات آدما تو شرایط مختلف بیان میشه

شادی . غم . عشق و .... گاهی آدم و شاید بیشتر مواقع آدما دوست دارن احساسشونو بنویسن . تا با این

نوشتن احساساتو تخلیه کنن. بعضی اوقات آدما احساساتشونو فقط برای اینکه اونا رو نوشته باشن و از وجود

خارج بشه مینویسن. گاهی لازمه آدم به دیگران احساساتشو نشون بده . اما من اینجا احساساتمو برای این

مینویسم که دیگه تو وجودم نباشه . حالا مجبورم احساساتو دیگه اینجا بیان نکنم. از اونجاکه بیشتر یا بهتره بگم

همه احساسات من از غم سرچشمه میگیره و خبری از عشق و شادی نیست . به خاطر همین برای اینکه ا

حساسات غم و اندوهم رو فقط بین خودم و خدا باشه مجبورم دیگه اینجا احساسات غمم رو بیان نکنم. شاید

تو یک وبلاگ دیگر و شاید هم در دلم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1391ساعت 17:45  توسط معصومیت | 
تو از کنار قلب من ساده گذر کن خدا باهام بهم زده ازم حذر کن دست منو گرفته بود ازش گذشتم جاده به انتها


رسید من برنگشتم میخوام خداخدا کنم تو جای من شو صدای من نمیرسه صدای من شو چقد خدا خدا کنم دلش


بلرزه گریه دلشکسته ها چقد میارزه نگو نگو نمیرسم طاقت موندنم کمه ببین مسیر آخرم چشمای بارون زدمه

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391ساعت 17:38  توسط معصومیت | 
و امروز خسته تر از همیشه ام . وامروز و این لحظه را به خاطر میسپارم. روحم را آزرده است. این زندگی با من سر ناسازگاری را پیش گرفته. و اکنون نشسته ام و دارم به زندگیم لبخند میزنم . کسان زیادی بوده اند در زندگیم که قلب و روح مرا آزرده اند . و من تنها در یک گوشه. همیشه شاهد سختی هایم بوده ام. و روح وقلب من در هم شکسته است. ظرف دلم کوچک است. اما چطور این دل این همه غصه را به دوش بکشد ؟ من نگران پدر و مادرم و نگران برادر و خواهرم هستم. زندگی آنان برایم مهم است تا جایی که توانسته ام به آنان کمک کردم. اما حالا هنوز هم غمخوار آنها هستم . دیگر کم کم مشکلات بر جسمم اماده پیروز شدن است. و من بیماری را در خود حس میکنم . تحلیل رفتن قوای جسمی من و قوای روحی من . ناله های بسیار به درگاه خدا کردم . گویی دیگر خدا هم از من خسته شده است. گویی او هم دیگر حوصله من را ندارد. کمرم دارد کم کم خم میشود. این زندگی جز غم واندوه چیزی به من نداده است. خسته ام. دیگر توان راه رفتن ندارم . دیگر توانم رفته است. حالم حال جوانی است که مریض است و میداند مثلا چند ماهی بیشتر زنده نیست. چطور این ادم امیدش نا امید است و دلش پاره پاره . چطور همه زندگی خود را از کودکی مرور میکند و با مرور هر لحظه از زندگی بغضی و حسرت واندوه بر دلش روانه میشود . حالم حال آن آدم است. آنقدر پدر و مادرم را دوست دارم که برای اذیت نشدن آنها همه مشکلاتم را در خودم بریزم. واین عشق است که قلب مرا پاره پاره کرده است . کاش عاشقشان نبودم تا کمی از مشکلاتم را به آنها میگفتم. و تو ای زندگی که من تسلیم توام . اگر قضا وحکم این جهان برای من به این رفته است که همیشه بغض در گلو داشته باشم و در تنهایی خود بسوزم ، حرفی نیست . دیگر از من این حرفها گذشته است. امید من به نا امیدی تبدیل شده است. خدایا خسته ام . مثل همان روزهای آخر مادربزرگم . که گفت به برادرم علی جان دیگر خسته شدم.دیگر از ناملایمات این دنیا خسته ام. خدایا من چقد پیش تو ارزش دارم ؟ صدایم را میشنوی ؟ من چه گناهی به درگاه تو کرده ام ؟ من چه بلایی سر بندگانت آورده ام ؟ چرا این زندگی باید کمر مرا خم کند ؟ من تاوان کدام گناهانم را در این دنیا میدهم ؟ و قلب من به درد آمده است از ناملایمات روزگار . از روز اول زندگیم تا امروز. این چه دنیایی است که قلب مرا هزار تیکه کرده است ؟ و حالا من ... میخواهم بخوابم تا دیگر نفهمم . و سوال من این است چه کسی جواب دل مرا میدهد؟ چه کسی جواب دل امام حسین ( ع ) را در صحرای کربلا میدهد؟ چه کسی جواب دل حضرت زهرا ( س ) را میدهد زمانی که فرزندش در گودال قتلگاه بود ؟ چه کسی جواب سالها ظلم به امیرالمومنین علی ( ع ) را میدهد ؟ و چه تلخ است و چه تلخ . پرواز را دوست دارم . پرواز به جایی که دلم را نشکنند . پرواز به جایی که فقط عشق به خدا باشد . کی روز پرواز میرسد ؟ از این غمها از دنیای نامرد . آنقدر سختی و فشار به جان خریده ام که دیگر صدایم به زور در میاید. ای کاش باران ببارد . میخواهم در سکوت شب زیر باران باشم. و روح و جانم ر از همه سختی ها و نامردی ها بشویم . ای کاش امیدم به یاس تبدیل نشود. و بر قلب من عشق حاکم است وبر قلب من غمها حاکمند خسته ام . ای خدا خسته ام. چقد خدا خدا کنم دلش بلرزه گریه دلشکسته ها چقد میارزه.
+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391ساعت 22:19  توسط معصومیت | 
درست یکسال پیش همین روز بود.  سیزده اردیبهشت ۱۳۹۰ .

درست همین لحظه .

آخرین بار که به  خانه اش رفتم. دیگر توانی در بدن نداشت . چهره اش کاملن

خسته بود. گویی دیگر از همه ناملایمات زندگی خسته و درمانده بود. نفسهایش به شماره افتاده بود.

دیگر چشمانش سودای گذشته را نداشت. با چشمانش ترا نگاه میکرد ، هنوز هم با آن حالش نگرانت بود.

حالت را میپرسید . تو برای آرام کردنش رفته بودی تا با حضورت او را آرام کنی اما این او بود که چشمانش

و نگاهش ترا آرام میکرد.

آخرین نگاهش سوی گذشته را نداشت. نگاهش به جای دیگری بود. پاهایش توانی نداشت.

عصایش را تکیه گاه کرد و بلند شد و به حیاطش رفت. و آن آخرین بلند شدنش و آخرین نگاهش بود

که دیدم . و آخرین بار که صدایش را شنیدم .

و درست همین روز و همین لحظه بود که فهمیدم تو به کما رفتی . بلافاصله به خانه ات آمدم .

و آه وناله برپا شد. آن شب را برایت ناله کردیم به امید فردا.

چهارده اردیبهشت سال نود.

ساعت ۱۰.۴۵ صبح

وقتی بر روی گوشیم تماس از دست رفته برادرم را دیدم بلافاصله تماس گرفتم.

صدایش خسته بود . خلاصه گفت : رضا مامان جون فوت شد .

دنیا بر سر ما خراب شد .

مامان جون عزیز.

و درست یکسال است که تو از بین ما رفته ای . و دیگر این کوچه ها و دیگردرودیوار خانه ات شاهد تنهایی

تو نیست . دیگر از قدمهای خسته ات و صدای تنهایت و چشمان پر از غمت دیگر خبری نیست.

دیگر هرگز صدای تو در گوشمان شنیده نمیشود. دیگر این کوچه ها از تنهایی تو شهادت نمیدهند.

دیگر هیچ کس این جا نگران تو نیست. دیگر کسی نمیگوید که فلان چیز را برای مامان جون بخریم.

دیگر چهرهات در ذهنمان کمرنگ شده . صدایت را در ذهن عبور میدهیم اما باورمان نمیشود.

باورمان نمیشود که رفته ای و دیگر صدایت گرمای زندگیمان نیست.

ما همه در فراغت برای نبودنت گریه کردیم. اما دیگر نداشتنت.

اما آن لحظه ای که تابوتت بر دوشمان بود و از چشمان همه سیلاب اشک سرازیر ، که بود

که بر تنهایی بیپایان تو بر غمهای بیشمارت بر چشمان غمبارت و از بر دل عاشق گداخته ات ،

گریه کند ؟ چه کسی غمهای ترا فهمید ؟ و ما شهادت میدهیم به تنهایی تو و به غمهای تو .

یکسال است که در زیر خاک پنهان شده ای و حسرت یک لحظه دیدار بر دل ما نشانده ای.

اما دیگر هرگز بر نمیگردی و هرگز صدایت را نمیشنویم.

و اکنون این هجران توست که قلبهای مارا به درد آورده است. باید آرام زانو زد.

باید سر تعظیم فرود آورد بر آن لحظه ای که ترا در قبر گذاشتیم و آرام کفنت را باز کردیم.

آن لحظه که نگاه خسته و نگرانت را در قبر دیدیم . و چطور تاب اوردیم آن لحظه که آرام سنگ های

لحد را میگذاشتند. و هر یک سنگ امید مارا بیشتر به ناامیدی تبدیل میکرد. و آخرین سنگ.

امان آن سنگ آخر که برای همیشه جدایی افکند.

و چهره خسته ات برای همیشه در خاک پنهان گشت.

اما اگر سالیان سال بگذرد و زمانی برسد که قبر ترا بشکافند ، درست است که دیگر از تو چیزی

باقی نمانده است. نه چشمانت نه نگاه مهربانت و نه دستان کوچکت .

اما اگر قبرت را بشکافند . قلب تو هنوز در آن زنده است هنوز در جوش و خروش است.

هنوز از قلب مهربانت خون میجوشد. و این خون غمهای توست. خون تنهایی های توست.

و این این خون است که قلب مارا به درد آورده است. و آن قلب عاشقو مهربان توست.

زبانمان قاصر است در برابر رنج های تو و در برابر تنهایی های تو.

زبانمان عاجز است از وصف مهربانی تو.

با همه احترام و با همه احساس در برابر تمام غمهایت و تمام رنجهای بی پایانت و در برابر همه تنهایی

هایت و همه مهربانی هایت و آن قلب پاکت ، زانو میزنیم.

بدرود ای تنهاترین.

بدرود ای مهربانترین.

بدرود ای صدای سوز نی.

برای همیشه بدرود.

مامان جون عزیز

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391ساعت 18:54  توسط معصومیت | 
... و آن شمع است. آن که هنوز شعله اش فروزان نشده است . هنوز استوار است .

به محض روشن شدنش ، شروع به آب شدن میکند. گرچه تنومند است اما با حرارتش آب میشود.

و زندگی پر است از لبخندهای بر زبان جاری نشده. گاهی تمامن سراب است.شادی ها را میگویم.

گویی آنچه واقعیت ادارد غم هاست. غم های سینه ها. گاهی ادمها به غمهایشان عادت میکنند.

غم هایشان را دوست دارند . غمهایشان برایشان ارزشمند میشود . و این غمها را به خدا وصل

میکنند. و این همه دلخوشی انسانهای غم زده است. اما افسوس...

که این غمها همه شکست است. همه خسران و از دست دادن است.

و تنها ارزشمند جلوه نمودن این غم ها ، تنها راه گریز از این غمها و پذیرفتن آنهاست.

اماافسوس ...

اما حقیقت چیز دیگری است حقیقت شکست است . و امید به از بین رفتن این غمها و آمدن

شادی ها ، سراب . آنچه که درمورد افراد غم زده واقعیت دارد این است که شادی زندگی انها

سراب است و واقعیت زندگی انها غم ها. و این تنها دلخوشیست که غمهای ما ارزش دارد.

کجای دنیا دیده ای که از دست رفتن کودکی از دست رفتن نوجوانی و آرزوهای بر باد رفته

و غمهای حاصل از از دست دادنها ، ارزشمند باشد !!! این آدمهای غم زده در سراب زندگی

میکنند . آن ها مجبورند صبح از خواب بیدار شوند و مجبور هستند زندگی کنند .

و برای زنده ماندن خود نیاز به امید دارند . و این امید همان سرابی است که باعث دوام آنها در این دنیا

میشود و هر روز منتظر روز بعد . و انقدر این غمها بر روی هم انباشته میشود تا کوهی از غم

همه قلب و روح آنان را فرا بگیرد . اما آنان مجبورند زندگی کنند . مجبورند امید داشته باشند.

اما این یک سراب است. و حسرت و حسرت برای آنان فراموش ناشدنی است.

و چطور میشود این انسان غم زده دیگری را به خوشبختی برساند؟!!!

آیا وقت آن نرسیده است که دیگر تسلیم شوند ؟ آیا این بهترین نیست که محو شوند؟

آن ها دائم با بغض نفس میکشند و دائم در نتهایی خود سر فرو میبرند و گاهی گمان میبرند که

خدا هم انها را فراموش کرده است. آن ها یک سایه هستن. شادی های انها و خنده های انها

سایه است . بازی است. کافی است اتفاقی بیافتد یا ذره ای در اتفاق یا حادثه ای فقط ذره ای

آزرده شوند آنوقت هر جا و  در موقعیت بغض آنها ترکیده خواهد شد .

. غمهایشان ان ها را آرام میکند . انها با غمها خو گرفته اند.

و تمام تلاش انها برای تمام شدن غمها بی نتیجه است و گاهی با خود میاندیشند که

سرانجام موفق شده اند و بر غمها پیروز. اما دیری نمیگذرد تا میبنند همه اش سراب بود.

و سرانجام خستگی بر انها چیره میشود. مثل زندگی مادربزگی که همه اش در غم بود .

و تمام شادیها یش سراب و سرانجام این غمها بودند که پیروز شدند و این تمام شباهت انسان های

غم زده به مادربزرگی است که سالش نزدیک است . اما سوال من اینجاست :

آیا اکنون در آن دنیا هم با غمهایش زندگی میکند یا دیگر شاد است؟

و سخن گفتن در این باب زیاد است و فردایی در پیش است .

و امیدی و یا بهتر بگویم سرابی دیگر.

                                             السلام علیک یا فاطمه الزهرا ( س )

 

سلام ما بر مادری پهلو شکسته . سلام ما بر مادر پاکترین ها . 

چه مادر بزرگوار که فرزندانش برترین هستند. و امان از آن لحظه که حضرت زهرا را غسل دادند و فرزندانش

در کنارش بودند. امان از آن لحظه که ناگهان مادر دست از کفن بیرون برد. امان از آن لحظه که فرزندان رادر

آغوش گرفت . امان از لحظه ای که ندا درامد علی ( ع ) فرزندان را از فاطمه ( س ) جدا کن که عرش خدا

به لرزه درآمده که ملائکه خدا به گریه درآمدند. و امان از آن روز که دیگر تنها شده بود. تمام بدن زخم

خورده . بر زمین افتاده بود. دیگر رمقی در بدن نداشت . وای از آن لحظه که لعین بر بالیشن آمد . وای که

خنجر برکشید . خنجر بر گلو زد اما خنجر نمیبرید . و بدن را گرفت به پشت ... از قفا جدا کرد .وای از آن

لحظه که در آن گودال آن مادر بزرگ فریاد زد : غریب مادر حسین ( ع ).

                                            

                                               السلام علیک یا اباعبدالله الحسین ( ع )

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391ساعت 19:33  توسط معصومیت | 
چقد راحت میشکنند . دل را میگویم. انگار یه بطری آب را میشکنند. چقد راحت صاحبدلان دل خود را وقف هر کسی

میکنند .ما هم خالقیم. چه صحنه های تلخی را آفریدیم. و چه تلخی های بی پایانی با قی مانده. آن ها که

شکستند ورفتند پی زندگیشان . صاحبدلان ماندند و یک دل شکسته. آن قدر تلخی به دل خود نشانند که پایان

نا پذیر است. و حالا تاریکی شب همه جارا فرا گرفته است. همه ساکت همه آرام. اما دل صاحبدلان در جوش و

خروش است. نمیدانند و نمیتوانند صاحب دل را پیدا کنند. هنوز این شب ها را سپری میکنند بدون عبادتی بدون

نیازی. و سکوت شب بیشر میشود. چطور میشود یک انسان همه انسانیت خود را از دست بدهد. و دل دیگران

را به سیخ بکشد. نه به چار میخ. و چطور میخواهند جواب این دل را بدهند ؟ آیا این شکسته شدن بی پاسخ

خواهد ماند ؟ آیا وجدان بیدار نمیشود ؟ آیا صدای این دل های شکسته به گوش خدا نمیرسد ؟

شب است وهمه جارا سکوت فرا گرفته است . نه از عبادتی خبری هست نه از بندگی خبری هست

نه از رازو نیازی . زمان به سرعت در گذر است و دل صاحب دلان همچنان به دنبال آرزوهای خویش است .


و گذشته تلخ که به دست خود صاحبدلان رقم خورده فراموش ناپذیر است . و چه کسی جواب این دل شکسته

را خواهد داد ؟ آری . تاوان. این صاحبدلان بودند که با نادانی دل خود را شکستند و اکنون تاوان ظلم به خود را

میدهند . و این غصه هاست که باقی مانده و سینه آن هارا میسوزاند . چطور ممکن است انسان تا حدی

اسیر نفس شود تا کارش به .... برسد.

و سکوت شب و سینه های در خاک خفته. و این همه مهربانی و این همه عشق در خاک خفته .

امان از این احساس. امان از آن خاطره هایی که از کسان از دست رفته بر دل صاحبدلان به جا مانده است.

این دل آخر سر کار دست صاحبدلان میدهد . و دیگر به انتظار شادی منشین . زمانی که قلبها پاره پاره گشته

و دلها شکسته شده . و غصه ها سرازیر شده و چه حسرت از دوری ها از قلب های پاک و صادق.

از قلب هایی که جز دردو رنج در سینه نداشته . از این همه رنج و سکوت قلبش . از چشمان مهربانش.

از دستان کوچکش از آن قلب پر حرارتش . از آن روح لطیفش. از آن صدای آرامش بخشش . از آن دل پاره اش.

و از آن دل همیشه تنهایش و صدای سوزناک نی قلبش که زمین وزمان را به هم میریزد . از این دوری ها من

چه بگویم. از این هجران ها وفراق ها چه بگویم . از این دل به خدا شکایت میبرم. از این همه سوز وگداز

از آن پرنده ک اشیانه اش ویران شده و آن کودکی که در حسرت دستان مهربانی است. . امروز مرا چه

شده است؟ چه میگویم ؟ امان وصد امان از بندگی صاحبدلان که همه اش حسرت و غفلت است .

تمام سحر ها تمام شب ها و تمام لحظه ها از دست رفت . کو دیدار معبود ؟ کو زلف یار ؟ و این همه

نا له ها و دردهای ویران کننده و این همه حسرت و اندوه چطور در این دل جا گیرد .

دلی که کوچک است و پر جوش وخروش . برگرد به آغوش ما برگرد ای سوز نی. ای قایق در برکه مانده .


ای صدای سوزناک پیچیده در صحرا ، ای عشق ابدی برگرد . اما نه. تو دیگر برنمیگردی ما باید به سوی تو بیاییم.

ای کاش همه شب و همه عمر در شبی خلاصه میشد و از اول شب تا اول سحر همه پاکی و همه صدای

محبوب بود . مطلق بود . همه اش او بود . و بعد وصال بود. رفتن از این دیار فانی به دیار باقی . ای کاش

همه لحظه ها تا بی نهایت فقط برای او بود . فقط او بود . ای کاش ما نبودیم و فقط او بود . ای کاش فنا بود .

همه جا او بود فقط او .

فقط تو فقط تو خدا.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391ساعت 18:29  توسط معصومیت | 
یکسال گذشته است. چند هفته دیگر یکسال میشود که تو برای همیشه از بین ما رفته ای. نمیدانی چقد دلمان

برای تو تنگ شده است. خانه تورا میبینیم اما از آن خانه دیگر بوی تو نمیاید . چقد دلم تنگ شده است برای

نشستن در حال کوچکت و خوردن یک فنجان چایی که با دستان تو دم کشیده شده باشد. چقد دلمان برای

صدایت تنگ شده است. کاش میشد . مادربزرگ عزیزم کاش میشد فقط یک روز در بین ما بودی. فقط یک روز.

از کنار خانه ات رد شدم. لحظه ای به در خیره شدم برای لحظه ای تمام خاطراتت در ذهنم جاری شد.

روح تو بهترین روح و صدای تو بهترین صدا و تنهایی تو تنهاترین تنهایی ها بود.

این فراموشی است که مارا زنده نگاه داشته است.

مادربزرگ عزیزم نمیدانم کجای کارم لنگ میزند. شاید هنوز به درستی توبه نکرده ام.

نمیدانم چرا خدا آن دختری را که میخواهم سر راهم قرار نمیدهد. میدانم که خوشبخت میشوم و خوشبختش

میکنم. اما دگر فقط عشق به یک دختر است که به من آرامش میدهد. میدانم که دارم راهم را درست میروم.

اما نمیدانم باید به چه چیزی برسم تا به معشوقم برسم. تو برایم دعا کن.

دلم میخواهد الان به خانه ات میامدم برای چای میاوردی و همین حرفها را برایت میزدم.

چقد ترا دوست داریم اگر بدانی غم فراقت چه بر سر مان آورده ، هرگز مارا ترک نمیکری.

آرزویم این است شبی به خوابم بیایی و مرا صدا کنی تا صدای مهربانت آرامش بخش روح نا آرامم باشد.

آرزویم دیدار دباره توست. 

برایم دعا کن. تا به آرزوهایم برسم. حال این همه تلاش من است . امیدوارم توبه کامل کنم .

هدف جدیدم این است تلاش برای آنچه که دوست دارم و نیاز دارم . عشق ابدی و ازلی به یک دختر.

عشق به یک همسر.

برایم دعا کن . آرامش بخش روح وجان ما مادربزرگم.


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم فروردین 1391ساعت 19:45  توسط معصومیت | 
و امسال گذشت و تو برای همیشه به ابدیت پیوستی. حالا چطور سال را تحویل کنیم وقتی تو دیگر

در بین ما نیستی . چطور اولین آغوش سال نو را بدون تو تجربه کنیم. حالا پرده های خانه ات را

که فروخته اند ُ زده اند. دیگز از آن خانه بوی تو نمیاید. آن خانه آماده برای زندگی است. اما تو دیگر

آنجا نیستی .آه ای مادربزرگ . امسال هم مثل هر سال روز اول عید به خانه تو میاییم . اما امسال با هر

سال فرق میکند . هم خانه تو عوض شده و هم وقتی به خانه ات بیاییم ترا نمیبینیم و هرگز به دستان

کوچک و مهربانت بوسه نمیزنیم و هرگز و هرگز آغوشت را درنمیابیم . آه که از سینه من سوزی در فراق

تو میگدازد که تمام شدنی نیست. چطور ترا فراموش کنیم . چطور از کنار آن همه سختی هایی که

کشیدی و آن همه رنج و سختی وتنهایی که کشیدی آسان بگذریم. نه هرگز. آه و ناله ما در فراق تو

تا ابد جاودان است. صدایت هنوز در گوشم است . چهره خسته ودرمانده ات وقتی برای اخرین بار در

خانه ات دیدمت هنوز در نظرم ... ای که میسوزاند غم فراقت مرا چون شمع . ای که خانه گرمت را دیگر

هیچ وقت نمیبینم. از همه وسایل خانه ات بوی مهربانی میامد.تو که رفتی. ای مادربزرگ عزیزم.

نگفتی ما که شاهد آب شدن تو در همه این سالها بودیم بعد از رفتن تو چطور این دوری را تحمل

میکنیم؟ ای فریاد بی صدا برخیز . برخیز که بهار است . زنگ در را میزنم در را باز کن.

آمده ایم خانه ات را از گردوغبار پاک کنیم. باز کن ای عزیز تر از جانم.

باز کن ای بوی فردوس. باز کن ای همه فردوس من. جگرم پاره پاره است باز کن.

درگیر طاقت دوریت راندارم. باز کن .تو که مهربان بودی پس چرا دیگر از خانه ات بیرون نمیایی.

تو که مهربان بودی پس چرا با ما نامهربان شدی. بی تاب آغوشتم. بی تاب بوسه بر دستان پیرت.

این چه سوزیست .و حالا عیدی مان به تو چه باشد.

این رنج و این فراق دوریت تاقیامت بر سینه ما ُ بر سینه ما.

میسوزیم مثل شمع در فراقت.

برخیز عزیزتر از جانم عید آمده.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم اسفند 1390ساعت 21:30  توسط معصومیت | 
فقط چند ساعت مونده تا برای همیشه از پیش ما بره. حامد رو میگم. شاید فرصتی نبود تا بیشتر

باهاش ارتباط داشته باشم ، اما برای دلتنگ بودنش به اندازه کافی فرصت هست. وقتی برای آخرین بار

تو بغلم گرفتمش و باهاش خداحافظی کردم ، حس خیلی غریبی تو دلم وارد شد. حس دلتنگی.

حالا اون دیگه رفته . خیلی سخته دوری دوستایی که دوسشون داری . وقتی یاد روزایی که گذشته

میافتم به زور میتونم جلوی بغضمو بگیرم . حالا من دیگه به رفتن آدما عادت کردم .یاد گرفتم که همه ما

یه مسافریم. حالا دیگه از این دوری فریاد گریه سر نمیدم . حالا مثل یه مرد نگاه میکنم اما این نگاه

خیلی سنگین تر از اون گریه هاست . حالا با رفتن حامد و دور شدن دوست عزیزم حسام بیشتر از

همیشه احساس تنهایی میکنم .بغض عجیبی گلومو فشار میده . وقتی از دوستات دور میشی تازه

میفهمی اونا رو چقد دوست داری و میفهمی این دوست داشتن چقد با ارزشه .

همیشه دلتگت هستیم حامد  عزیز . امید وارم این چرخ زمان بچرخه تا یه روزی دباره روی ماهتو

ببینیم. امیدورام هر جای این کره خاکی هستی شاد و موفق باشی. هر زمانی که دلت گرفت و غصه دار

شدی اینو بدون یه دوستی این ور دنیا نگرانته و بهت فکر میکنه.

اما دوست عزیزم حسام . از وقتی که کمی از هم دور شدیم تازه فهمیدم چقد دوسش دارم  .

حس دلتنگی خیلی عجیب تو دلم زوزه میکشه .

این روزا از آسمون هم دلتنگی میباره .

و من سرانجام توبه کردم از بودنم و از حضورم. برای خالقم .

و این عهدی است میان من و خالقم که من برای رضایت خالقم از چیزهایی که محبوب من است و

محبوب او نیست میگذرم. من رضایت خالقم را به رضایت خودم ترجیح میدهم و برای همیشه از کارهایی

که او را راضی نمیکند میگذرم. و این یک توبه بی بازگشت است .

و آنچه از خالقم طلب میکنم همسری مهربان و داشتن فرزندانی صالح و نیکوکار است.

و من برای همیشه توبه میکنم و هرگز هیچ کاری نخواهم کرد و صبر پیش میگیرم تا خالقم مرا به داشتن

همسری مهربان هدایت کند. اما دوستانم را هنوز دوست دارم و هرگز از دیدنشان سیر نمیشوم.

و برای همیشه گذشتم از خودم برای خدا.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم اسفند 1390ساعت 21:54  توسط معصومیت | 
این لحظه ها  منو به عید سال ۹۰ میبره. بدترین عیدی که تا حالا تو عمرم گذروندم. آخرین روزهای عمر

مادربزرگم و خاطرات تلخ عشق. اما این لحظه ها در گذره. زمان به سرعت گذر کرده تا سال ۹۰ رو به

پایان برسه. این یعنی پایان یه سال سخت.

وقتی بعد از مدت ها دیدمش . نمیدونم چرا اما دیدمش. فکر میکنم هر چی که تو دلم بود رها شده.

به جایی که دیگه تو وجود من نیست. حالا بهتر میتونم نفس بکشم. زمانش رسیده تا همه تلاشای

بی وقفه ای که داشتم به نتیجه برسه. فقط خدا کنه این وسط اشتباه نکنم.

وقتی خوب میفهمی چه اتفاقاتی افتاده میتونی تمرکز کنی. رو وجود خودت.

حالا دارم رو وجود خودم تمرکز میکنم. شاید سرنوشت جدیدی به زودی برام شروع بشه.

که فکر میکنم خیلی دور از ذهن نیست . اون میتونه یه اتفاق بزرگ برای من باشه .

حالا احساسات من مرد شدن. بزرگ شدن. حوادث منو داره زمخت میکنه اما نه بی رحم.

داره به احساساتم راه میده . هدف میده . مسیر میده. خیلی کارای زیادی انجام شده.

خیلی. هنوز نتیجه ای رو که میخواستم نگرفتم. اما خیلی بهش نزدیک شدم.

امروز مثل دیروز نمیتونم از احساساتم بگم.

نمیتونم کمک هایی که صبا تو یه ماه گذشته بهم کرده رو نادیده بگیرم.

همه خوشحالی های الانم رو مدیون اونم. مثل یه ناجی .انگار خدا اونو برای من فرستاد.

درست موقعی که کاملن تنها شده بودم.

برای صبا و همسرش بهترین ها رو آرزو میکنم.

حالا میبینم که سفر کربلا بی هدف نبوده.

وسفری که در راهه هم بی هدف نخواهد بود. وقت تصفیه و شستشوی قلب و ذهن رسیده.

حالا وقت احساسات هدفمنده. عشق زمینی و عشق الهی.

ثانیه های آخر سختی های امسال نزدیک شده. حالا من یک سال بزرگتر شدم.

شاید هم بیشتر از یک سال. حالا باید مرد بود. باید یکه و تنها ساخت. همه چی رو .

زندگی رو.

و عشق رو ...

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم بهمن 1390ساعت 17:22  توسط معصومیت | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
ما نوع انسان را در حقیقت در رنج و سختی آفریدیم

آیا انسان فکر میکند هیچ کس بر او توانایی ندارد

ومیگوید من مال بسیاری را تلف کردم

آیا گمان میکند کسی او را ندیده

آیا ما به او دو چشم عطا نکردیم

و زبان و دو لب ندادیم

و راه خیر و شر را به او ننمودیم

باز هم به عقبه تکلیف تن در نداد

و چگونه دانست آن عقبه تکلیف ایمان چیست






نوشته های پیشین
اردیبهشت 1391
فروردین 1391
اسفند 1390
بهمن 1390
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM